ساعت 8:30 صبح بود. دوان دوان به سمت كلاس مي رفت، سابقه نداشت تا اين موقع دير كند. همين طور كه به سوي كلاس مي دويد ناگهان با شنيدن صدايي بر جا ميخكوب شد:
_ مهسا خانم؟!
به سمت صدا برگشت و با او رو به رو شد .
_ ببخشيد من وقت ندارم
و بدون توجه به سمت كلاس رفت. داخل كلاس شد و خود را روي صندلي كنار ناديا انداخت.
_ چرا انقدر دير اومدي ؟
_ خواب موندم
تا آخر كلاس آن روز چيزي از درس ها نفهميد.
اسم او نيما صالحي بود يكي از خوش تيپ ترين پسران دانشگاه بود و البته يكي از پولدارترين
يعني با مهسا چه كار داشت؟ مهسايي كه در دانشگاه به فردي مغرور و سرسخت معروف بود. با اين حال سعي كرد ديگر به او فكر نكند. با ناديا از دانشگاه بيرون آمد تا با هم به خانه بروند كه باز صداي نيما او را از جا پراند:
_ خانم حسيني مي تونم باهاتون صحبت كنم؟
با عصبانيت به سمت صدا برگشت و گفت: بله با من چي كار دارين؟ من خيلي كار دارم.
نيما سعي كرد بر خود مسلط شود او مهسا را با تمام وجود دوست داشت و نمي گذاشت به همين راحتي او را از دست بدهد. ناديا به آرامي از آن دو دور شد بدون اينكه مهسا متوجه شود.
_ مي خواستم راجع به موضوعي با شما صحبت كنم اما نمي دونم چه طوري بگم من...
_ مي شه سريعتر بگيد من كار دارم
_ بله بله معذرت مي خوام راستش تا حالا به عمرم انقدر هول نشده بودم من مي خواستم بگم ...
نفس عميقي كشيد و ادامه داد : من به شما علاقه دارم با من ازدواج ميكنيد؟
_ تا حالا به چند نفر ديگه از اين حرفا زديد؟ فكر كرديد با پول مي شه همه چيز خريد؟ شما يه بچه پولدار از خود راضي هستيد.
_ هي من به شما اجازه نمي دم راجع بهم انقدر بد و ناعادلانه قضاوت كنيد با اين حال من به دست ميارمت.
روي پاشنه پا چرخيد و از او دور شد و به سمت ماشين گران قيمتش رفت و سوار شد و راه افتاد.
همين كه چند خيابان از دانشگاه دور شد گوشه خيابان نگه داشت و دست چپش را روي قلبش گذاشت و از داخل داشبورد قرص هاي صورتي رنگش را برداشت و زير زبانش گذاشت و زمزمه كرد: به دست ميارمت.
ادامه دارد..........
بدبختي ما اين حسن را دارد كه دوستان واقعي مان را بشناسيم.
(بالزاك)
خوب كه به اطرافت نگاه كني ، به درختا، جوونه هاي كوچيك و سبز اونا به شكوفه هاي
ريز و رنگارنگشون، به تك سنبل و لاله اي كه توي يه گلدون قهوه اي رنگ نشستند؛ مي
بيني.
مردم به تكاپو افتادند و خريد و خونه تكوني و....
حتي رودها هم جوش و خروششون زيادتر شده زياد زياد ، انگار داره از بسترش سر ريز
مي كنه ؛
همه اينا با هم ديگه دارن يه چيز رو فرياد مي كشند؛ عيد
پس
عيدتون مبارك
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
و آن مواعيد كه كردي مرود از يادت
شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت


_حسين جان (ع)، تو رو پهلوي شكسته مادرت قسم ؛ يه گوشه چشمي به من نشون بده كه بفهمم توي اين مجلسي كه تو اين دهه محرم به عشق تو توي خونم مي گيرم مي ياي و سر مي زني، يه كاري كن كه بفهمم بخشيده شدم، و هاي هاي شروع به گريه كرد.
{ نام او محمد، 65 ساله اهل تهران بود. 45 سال پيش يعني هنگامي كه 20 ساله بود با گروهي از هم محله اي هايش طرح دوستي ريخت. تازه ديپلم گرفته بود كه دوستي با اين گروه زندگي اش را تغيير داد؛ گروهي كه به بزن بهادر هاي محله معروف بودند و همه از آنها مي ترسيدند. روزي نبود كه مورد نفرين اهالي محل قرار نگيرند. آن روزي كه وارد اين گروه شد پدرش به او گفت: محمد جان، عزيزم، از وقتي تو به دنيا اومدي ما توي اين محله زندگي مي كرديم نذار آبروي 20 ساله ما از بين بره، نذار از اون پسري كه قبل از اين كه به به سن تكليف برسه نماز مي خوند و روزه مي گرفت ديگه هيچي باقي نمونه. حواستو جمع كن پسرم.
بدون توجه به حرفهاي پدر از كنارش رد و به كار خود مشغول شده بود. هر روز از صبح زود تا نيمه هاي شب را با اين دوستان ناباب مشغول اذيت كردن آدم هاي بي پناه مي شد. كم كم نماز و روزه را كنار گذاشت و آن آدمي كه توي عزاداري هاي امام حسين اولين نفري بود كه وارد مي شد، ديگر تبديل به فردي كاملا بي اعتقاد شده بود. پدر از شرمندگي زياد او را نفرين كرد و ديگر حتي جواب سلام هاي او را هم نمي داد؛ انگار نفرين پدر گريبان او را گرفته بود زيرا در همه كارهايش بد مي آورد. هميشه يك جاي كارش مي كرد.
تا اينكه شبي كه تنها از كوچه اي مي گذشت؛ صداي جيغ و فرياد دختري را شنيد، به انتهاي كوچه رفت و ديد آن گروهي كه همه وقتش را با آنها مي گذراند در حال اذيت كردن دختر بيچاره اي هستند، تمام بدنش يخ كرده بود، هركاري با اين گروه كرده بود جز... ، به سرعت به كمك دختر بيچاره رفت و او را نجات داد. به يك باره نفرت شديدي نسبت به خود احساس كرد و به خود گفت فردا هر طور شده با پدرم آشتي مي كنم و به دست و پاش مي افتم. به خانه كه رسيد شب از نيمه گذشته بود و خانه در سكوت كامل به سر مي برد و همه اهالي منزل خواب بودند.
صبح زود با صداي داد و فرياد مادر از خواب پريد، سراسيمه به اتاق مجاور رفت، پدر آرام دراز كشيده بود انگار به خواب عميق و ابدي فرو رفته بود؛ ديگر فرصتي براي عذر خواهي باقي نمانده بود
پس از مرگ پدر از آن محل رفتند و او با خود تصميم گرفت كه هر سال مجلسي در خانه خود براي عزاداري سالار شهيدان برپا كند. هر ساله از همه دسته هاي عزاداري و مردمي كه از مكان هاي گوناگون مي آمدند، پذيرايي مي كرد و هر شب جمعه براي پدرش نذري مي داد تا آن سال و در سن 65 سالگي ديگر طاقت از دست داد و پريشان حال شروع به عجز و التماس كرد.}
آن شب از خستگي زياد سريع به خواب رفت. خواب عجيبي ديد: « در مكاني تاريك نشسته بود و هر لحظه آتشي بر او وارد مي شد و پس از مدتي خاموش و دوباره آتشي سخت تر بر او وارد مي شد. فرياد هاي او به قدري رقت انگيز و دردناك بود كه خودش در خواب ترسيده بود. به ناگاه نوري آن جا را روشن كرد و آقايي نوراني وارد شد، محمد با عجز و ناله پايين عباي آن آقا را گرفت و گفت: من توبه كردم . من ديگه بعد از اون سال كار بدي انجام ندادم و......
_ پدرت از تو راضي نبود ، ما شفاعت تو را نزد خدا و پدرت كرديم. تو بخشيده شدي. و آن نور از بين رفت.»
از خواب پريد و در حالي كه گريه مي كرد؛ گفت:
السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك....

هر روز كه از خواب بلند مي شد شاخه گلي سرخ در گلدان اتاقش مي ديد هميشه اين برايش سؤال بود كه او كه برايش گل مي گذارد كيست؟
از سه سال پيش اين شاخه گل ها را در اتاق خود پيدا مي كرد، از همان وقتي كه خدمتكار جديد به همراه دخترش پا به خانه آنها گذاشته بود. هميشه دختر خدمتكار را مورد آزار و تمسخر خود قرار مي داد و سپس خنده هاي بلند خود را در فضاي بزرگ خانه رها مي كرد، اما او نمي دانست كه دختر او را دوست دارد و از اينكه اينقدر مورد تمسخر قرار مي گيرد ناراضي و ناراحت نيست و همين را نيز براي خود كافي مي ديد. او را لقمه بزرگتر از دهان خود مي دانست.
پس از سه سال كه پسر از خواب خود بيدار شد، نگراني عجيبي را در خود احساس كرد به گلدان روي ميزش نگاه كرد آن را خالي يافت. خانه كاملاً ساكت بود. قلبش به شدت مي تپيد به طبقه پايين و به آشپزخانه رفت. مادرش پشت ميز نشسته بود، آرام به سوي مادرش رفت و پرسيد: چي شده؟
مادر نيم نگاهي به پسر خود انداخت و سپس گفت: دخترك را به بيمارستان رساندند.
با نگراني پرسيد: براي چي؟
مادر پاسخ داد: براي اينكه ديگه كليه هاش كار نمي كرد دختر بيچاره، معلوم نيست تا چند وقت ديگه زنده بمونه.
به اتاقش بازگشت. فوراً لباس هايش را عوض كرد و از مادر آدرس بيمارستان را گرفت و به آنجا رفت. مادر دختر با ديدن او از جايش برخاست رد اشك بر چهره اش نمايان بود.
دكتر از اتاق دختر بيرون آمد ، او به سمت دكتر رفت و پرسيد: دكتر حالش خوب مي شه؟
دكتر سرش را به سمت جوان خوش پوش و خوش چهره گرداند و گفت: تنها در صورتي كه كليه اي با گروه خوني o منفي پيدا كند در غير اين صورت... پسر حرف دكتر را نيمه تمام گذاشت و گفت: گروه خوني من o منفيه من كليه امو به او مي دم.
عمل به سرعت انجام گرفت . حالا يكي از كليه هاي پسر در بدن دختر كار مي كرد. پس از مدتي هر دو از بيمارستان مرخص شدند.
پسر به اتاقي كه در آخر آشپزخانه كه محل سكونت مادر و دختر بود رفت. دختر با ديدن او تعجب كرد هر چه تلاش كرد كه بنشيند نتوانست. پسر كه تلاش او را ديد گفت: لازم نيست به خودت زحمت نده اومدم يه چيزي بگم و برم.
سپس دسته گلي از رزهاي سرخ خشك شده راكه تزيين شده بود كنار تخت دختر گذاشت و گفت: مي دونم كه اينها رو تو توي اتاق من مي گذاشتي من...من... نفس عميقي كشيد و گفت: دوست دارم
اگر چشمه بودم پرندگان را سيراب مي كردم تا آنها با نواي دلنشين خود دشت را جلا دهند. اگر چشمه بودم در به زمين هايي مي رفتم كه از داشتن آب فقيرند، آنها را غني مي كردم و جاني دوباره به آنها مي بخشيدم.
اگر چشمه بودم در دل هاي خالي از محبت راهي پيدا مي كردم، كينه ها و نفرت را از آن مي زدودم و به جاي آن عشق و محبت را جايگزين مي كردم.
اگر چشمه بودم دنيايي با طرح نو ايجاد مي كردم، دنيايي كه با تمام كوچكي خود يادآور خوبي ها و پاكي ها و زلال بودن خويش است.
اگر چشمه بودم از دل زمين مي جوشيدم و بر روي زمين روان مي شدم ، مي رفتم و مي رفتم تا به بي نهايت برسم، بي نهايتي كه با آن به آرزوهايم برسم. آرزوي من دريا شدن است،
پس دريا باش تا اگر كسي سنگي به سوي تو پرتاب كرد متلاطم نشوي.
_ نخور، نخور بچه. حالا كه روزه نمي گيري لااقل جلوي مردم آبرو داري كن.
_ مامان من ديگه بچه نيستم 22 سالمه ديگه براي خودم مردي شدم.
_اگر 200 سالتم بشه بازم براي من بچه اي.
_ اه، ول كن مامان، چيه؟ هي روزه روزه مي كني كه چي؟ چه فايده داره؟ مگه قبلا روزه مي گرفتيم چي مي شد؟
_ تو چرا اين طوري شدي سعيد جان؟ قبلا روزه مي گرفتي اما حالا…
سعيد: اون قبلا بود حالا هم حالاست من كه رفتم.
مادرش را تنها گذاشت و از سمت ديگر خيابان به راهش ادامه داد.
با خود فكر مي كرد ؛ به گذشته ها.
آن وقت هايي كه هنوز روزه مي گرفت و به مسجد مي رفت. به هر چيزي كه از خدا خواسته بود، رسيد. نمره عالي در درس ها ، شغل خوب و خيلي چيز هاي ديگر. اما با همه اين چيز هايي كه داشت احساس كمبود مي كرد.
در همين افكار بود كه صداي مؤذن نداي الله اكبر را از بلند گوي مسجد آن سمت خيابان، سر داد. نا خودآگاه به سمت مسجد كشيده شد، وضو گرفت و به صف نماز گزاران پيوست.
پس از پايان نماز و دعاي رمضان، نا گاه اشك هايش سرازير شد. رو به آسمان كرد و گفت: خدايا ! من تو را و يادت را كم داشتم، مرا ببخش؛ و آرام زمزمه كرد:
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا من لدنك الرحمه

