ما تنها براي خودمان وجود نداريم. ما مركز جهان نيستيم و دنيا حول محور ما نمي گردد. تنها زماني قادر خواهيم بود خودمان را به درستي دوست بداريم و ديگران را نيز، كه سرشار از آگاهي به اين حقيقت شويم. مقصود من از درست دوست داشتن خودمان چيست؟
منظورم پيش از هر چيز اين است كه طالب زندگي كردن باشيم. پذيرفتن زندگي چونان هديه اي بزرگ و خيري عظيم، نه به دليل آنچه به ما مي دهد، بل بدان سبب كه ما را قادر مي سازد، چيزي به ديگران ببخشيم.
رنگ مهسا از شنيدن اين جملات به سفيدي گراييد و در حالي كه به رو به رو نگاه مي كرد، همان چيزي را گفت كه نيما مي خواست: باشه...
بعد از چند لحظه به نيما نگاه كرد و گفت: خدانگهدارت.
سپس از ماشين پياده شد ، نيما هم از ماشين پياده شد و بدون اينكه مهسا متوجه شود دور شدنش را تماشا كرد.
مهسا كه ديگر تحمل اين بار سنگين را بر دوش خود نداشت، روي زمين افتاد و تنها چيزي كه شنيد صداي فرياد نيما بود.
وقتي از بيمارستان خارج مي شد، تنها بود. پرستار قسمت پذيرش به او گفته بود كه يك پسر جوان او را به بيمارستان رساند و بعد هم رفت. از آن به بعد ديگر خبري از نيما نشد.
از فرداي آن روز نيما ديگر به دانشگاه نرفت و جواب تلفن هاي هيچكس را نيز نداد. او مي خواست مهسا او را فراموش كند، براي هميشه.
پس از گذشت يك هفته از نرفتن نيما به دانشگاه، آرمين كه يكي از دوستان صميمي او بود به ديدنش رفت. نيما كه بعد از يك هفته دوست داشت با كسي صحبت كند، به راحتي در را باز كرد. آرمين به آرامي داخل شد. نيما با دست به مبل رو به رويش اشاره كرد و آرمين هم مقابلش نشست و وقتي سكوت او را ديد، گفت: نيما....
نيما حرفش را قطع كرد و شروع به تعريف همه چيزي كه بين خودشون گذشته بود، حتي از بيماريش كه تا آن روز آرمين از آن چيزي نمي دانست. تمام مدتي كه صحبت مي كرد سرش پايين بود، با پايان يافتن حرف هايش سرش را بالا گرفت و صورت آرمين را خيس از اشك ديد و دوباره سرش را پايين انداخت. آرمين برخاست و جلوي نيما كه سرش را ميان دستانش پنهان كرده بود، زانو زد و گفت: چه كاري از دست من بر مي آد؟
نيما فقط سرش را به نشانه نه تكان داد.
آرمين تا آخر شب كنار نيما ماند و وقتي او كمي آرام شد به خانه رفت. نيما به آرمين گفته بود كه كاري از دست تو ساخته نيست، ولي تمام فكر و ذهن او مشغول به ماجراي نيما بود. به اين فكر افتاده بود كه مهسا را پيدا كند و بالاخره بعد از گذشت سه هفته كه توانست شماره تلفنش را پيدا كند، اين فكر را عملي كرد. بدون معطلي شماره تلفن مهسا را گرفت و هنگامي كه صداي او داخل تلفن پيچيد، پرسيد: خانم حسيني؟
_ بله! شما؟
_ مهم نيست من كي هستم...
_ امرتون؟
_ بايد موضوع مهمي رو براتون توضيح بدم.
مهسا با اضطرابي كه در صدايش هم نمايان شده بود، پرسيد: چه موضوعي؟
آرمين فقط گفت: نيما....
زبان مهسا در دهانش قفل شده بود و آرمين اين را از سكوتش فهميده بود و خودش سكوت را شكست و گفت: نيما همه ماجرا رو براي من تعريف كرده . مي تونم يه سؤال ازتون بپرسم؟
_ بفرماييد؟
_ اون موقع كه نيما بهتون گفت كس ديگه اي اونو بيشتر دوست داره، چه فكري كردين؟
مهسا با مظلوميت گفت: خب يكي اونو بيشتر دوست داره و قراره اونا تا دو سه ماه ديگه با هم ازدواج كنن، اين كه چيز پيچيده اي نيست.
آرمين خنده اي عصبي سر داد و گفت: تو عاشقش بودي؟
_ بودم!
آرمين با فرياد گفت: تو چه جور عاشقي بودي كه منظورش رو نفهميدي؟ اون كي حرف از ازدواج با كسي ديگه اي زد؟ هان؟!
مهسا با بهت پرسيد: يعني چي؟
آرمين سعي كرد آرامش خود را حفظ كند و سپس منظور نيما را برايش توضيح داد. پس از پايان صحبت هايش تنها صداي گريه هاي مهسا را مي شنيد.
دو روز بعد آرمين و نيما در پاركي با هم قرار گذاشتند. يك ساعت گذشت و آن دو مشغول صحبت بودند كه نيما براي لحظه اي ساكت شد و به رو به رو خيره ماند. آرمين نگاهش را دنبال كرد و روي مهسا ثابت ماند، لبخندي بر لب نشاند و به سمتش رفت؛ پس از يك صحبت كوتاه با مهسا راهش را كج كرد به سمت ديگر پارك رفت و مهسا هم به سمت نيما رفت. آرمين براي لحظه اي سرش را برگرداند با چهره خشمگين نيما رو به رو شد، شكلكي درآورد و دست تكان داد و رفت. در همين حين مهسا كنار نيما نشست و پس از چند لحظه سكوت، بدون مقدمه گفت: شما هميشه براي ديگران تصميم مي گيريد؟
نيما با اينكه بسيار شگفت زده شده بود اما سعي كرد خود را بي تفاوت نشان دهد و با لحني گفت: فكر نمي كنم به شما مربوط باشه.
مهسا كه مي دانست نيما براي چه چنين جوابي به او داده، پاسخ داد: ولي شما حق نداشتيد به جاي من تصميم بگيريد و از اين به بعد هم حق اين كار رو نداريد ، من هم هر كاري بخوام، مي كنم.
نيما بهت زده به مهسا نگاه مي كرد كه او ادامه داد: خب، جواب؟
_ من كاراي مهم تري دارم كه به حرفاي شما گوش بدم.
_ مثلا چي كار؟
_ من قبلا بهتون گفته بودم.
_ آرمين همه چيز رو براي من توضيح داده.
نيما با فرياد گفت: آرمين غلط كرد با تو.
مردم آن حوالي با تعجب به سمت آن ها برگشتند. مهسا با چشماني گريان به نيما خيره شد و گفت: من دوست دارم و كاري مي كنم كه هميشه باهات بمونم...
و با فرياد اضافه كرد: تو هم هيچ غلطي نمي توني بكني.
و با ناراحتي به سمت خيابان رفت و نيما با نگاه او را دنبال كرد. مهسا با چشماني گريان بدون توجه به اطراف از پارك خارج شد به آن سوي خيابان حركت كرد ولي هيچ گاه به آن جا نرسيد و مقابل چشمان نيما با ماشيني برخورد كرد و به گوشه اي پرت شد. نيما با نگاهي بهت زده يك دست روي قلبش گذاشت و يك دست به سوي آرمين كه به سمت او مي دويد ، دراز كرد و در آغوش او از هوش رفت و سپس هر دو را به بيمارستان رساندند......
در ميان برگريزان پاييز، اتومبيلي نزديك آرامگاه امامزاده اي متوقف شد و مردي به ظاهر جوان با روحي شكسته شروع به قدم زدن در ميان قبرها كرد و پس از چند لحظه به آرامي كنار مزاري نشست و مانند دفعات قبل نوشته روي سنگ را با خود خواند:
اگر روزي دلت لبريز غم بود
گذارت بر مزار كهنه ام بود
بگو اين بي نصيب خفته در خاك
به روزي عاشق ديوانه ام بود
مهسا حسيني....
نيما مثل هميشه ديگر نتوانست ادامه آن را بخواند. يك دست روي قلب و يك دست روي سنگ گذاشت و گفت: ديدي براي هميشه پيشم موندي، خدا تو رو بيشتر از من دوست داشت.
آن روز مهسا به خانه رفت. كلافه بود، نمي دانست حالا كه او را رد كرده پس چرا انقدر به او فكر مي كند و فكر نيما اجازه انجام هيچ كاري را به او نمي دهد. نمي خواست باور كند كه او را دوست دارد. نه! نمي گذاشت حس جديد راهي در او پيدا كند.
سه روز بعد نيما وقت دكتر داشت. بدون اينكه به كسي بگويد جواب آزمايش هاي مربوط به قلبش را براي دكتر برد و منتظر نشست. دكتر متفكرانه نگاهي به جواب ها انداخت و گفت: كسي باهات نيومده نيما خان؟
نيما به علامت نفي سرش را تكان داد و گفت: نه. دكتر هر چي هست به خودم بگيد نمي خوام كسي از اين موضوع مطلع بشه. و در حالي كه پا روي پا مي انداخت به دكتر خيره شد.
_ متاسفانه نيما خان قلب شما كشش نداره ، بايد يه قلب جديد براي خودت دست و پا كني و گرنه..
نيما حرف دكتر را بريد و گفت: اگه قلب پيدا نشه چقدر وقت دارم؟
_ اين طوري كه معلوم نمي شه بايد آزمايش بدي ولي اگه همين طوري بخواي بدوني حدودا تا سه ماه ديگه.
نيما لبخندي زد و از جا بلند شد و گفت: ممنون كه باهام رو راست بودين.
_ يادت باشه هر دو هفته يه بار به من سر بزني و اينو بدوني كه كوچكترين هيجاني برات سمه، من برات به بانك پيوند اعضا مي سپرم براي يه قلب جديد، خدانگهدار.
_ خدانگهدار و ممنون به خاطر همه چيز.
از مطب دكتر كه بيرون آمد به سمت داروخانه رفت و دارو هاي جديد را تهيه كرد. به ساعتش نگاهي انداخت هنوز تا ساعت سه كه كلاس شروع مي شد وقت داشت. پس آرام به سمت دانشگاه راند.
وقتي مهسا قامت نيما را در چارچوب در كلاس ديد قلبش لرزيد. اين چه سر و وضعي بود؟ قيافه اي آشفته... اما به او چه مربوط بود؟ سعي كرد اين افكار را از خود دور كند ولي هر چه كرد نتوانست. دلشوره اي عجيب به جانش افتاده بود و لحظه اي او را آرام نمي گذاشت، بايد مي فهميد با اينكه مي دانست به او مربوط نيست.
پس از پايان كلاس از ناديا خداحافظي كرد و از كلاس بيرون رفت. نيما در جمع دوستانش ايستاده بود و با هم صحبت مي كردند. صبر كرد تا او از دوستانش جدا شد و به سمت در خروجي دانشگاه حركت كرد. آرام به دنبالش راه افتاد تا از پشت سر به او رسيد و گفت: ببخشيد آقاي صالحي ميشه چند لحظه از وقتتون رو بگيرم؟
نيما سر جاي خود ميخكوب شد، به گوش هايش اعتماد نداشت، آيا درست مي شنيد؟ به آرامي به سمت صدا برگشت ، از ديدن مهسا يكه اي خورد و تير كشيدن قلبش به او هشدار داد كه هيجان براي او يك سم است.
_ كاري داشتيد خانم محترم؟
_ ببخشيد من فقط چه جوري بگم ، من...
_ شما چي؟ چرا حرف نمي زنيد؟ من بي كار نيستم كه اينجا بايستم.
انگار داشت تلافي مي كرد.
_ راستش وقتي شما وارد كلاس شدين حالتون خيلي بد بود من فقط مي خواستم .. فقط مي خواستم حالتون رو بپرسم.
_ حال منو؟! جالبه! مگه براتون مهمه؟ به قول شما من يه بچه پولدار بي دردم پس ديگه چي تو اين دنيا مي مونه كه منو ناراحت كنه؟ شما بهتره به فكر خودتون باشيد.
راهش را كج كرد و رفت. آيا درست ديده بود؟ اين چه برقي بود كه در چشمان مهسا ديده بود؟ نه! اجازه نمي داد، بايد جلوي به وجود آمدن اين حس را مي گرفت. معلوم نبود تا چه مدت زنده مي ماند؟ پس ديگر دير شده بود.
با تمام قولي كه به خود داده بود در آخر دل به دريا زد و پيشنهاد مهسا را كه گفته بود ساعت 5 بعد از ظهر روز پنج شنبه در كافي شاپ خورشيد كه پايين دانشكده بود بيايد، پذيرفت. آن روز زيباترين لباسش را به تن كرد و به راه افتاد. وقتي داخل كافي شاپ شد ، مهسا را سر ميزي دو نفره ديد؛ در حالي كه سعي مي كرد لبخند بزند به سويش رفت. سلام كرد و نشست، او آن روز زيباتر از هميشه شده بود. مهسا يك كاپوچينو و نيما يك قهوه تلخ سفارش دادند. هر دو ساكت بودند تا اينكه مهسا لب به سخن گشود: نيما!
قلب نيما لرزيد و نگاهش را به مهسا دوخت
_ نيما من... من دوست دارم، من هر كاري كه مي كنم نمي تونم از فكرت بيرون بيام.
نيما لبخند محزوني زد و گفت: ديگه دير شده مهسا خانم، خيلي دير!
_ دير؟ دير براي چي؟ ما مي تونيم زندگي خوبي با هم داشته باشيم. نيما به شدت عصبي بود، سپس گفت: بلند شو اينجا جاي حرف زدن نيست.
هر دو از كافي شاپ بيرون آمدند و سوار ماشين نيما شدند. نيما به راه افتاد و پس از مدتي گوشه خلوتي از خيابان نگه داشت. لحظه اي سرش را پايين انداخت، سپس خيره به چشم هاي مهسا نگاه كرد با بي رحمي گفت: دير شده چون يكي منو بيشتر دوست داره.
ساعت 8:30 صبح بود. دوان دوان به سمت كلاس مي رفت، سابقه نداشت تا اين موقع دير كند. همين طور كه به سوي كلاس مي دويد ناگهان با شنيدن صدايي بر جا ميخكوب شد:
_ مهسا خانم؟!
به سمت صدا برگشت و با او رو به رو شد .
_ ببخشيد من وقت ندارم
و بدون توجه به سمت كلاس رفت. داخل كلاس شد و خود را روي صندلي كنار ناديا انداخت.
_ چرا انقدر دير اومدي ؟
_ خواب موندم
تا آخر كلاس آن روز چيزي از درس ها نفهميد.
اسم او نيما صالحي بود يكي از خوش تيپ ترين پسران دانشگاه بود و البته يكي از پولدارترين
يعني با مهسا چه كار داشت؟ مهسايي كه در دانشگاه به فردي مغرور و سرسخت معروف بود. با اين حال سعي كرد ديگر به او فكر نكند. با ناديا از دانشگاه بيرون آمد تا با هم به خانه بروند كه باز صداي نيما او را از جا پراند:
_ خانم حسيني مي تونم باهاتون صحبت كنم؟
با عصبانيت به سمت صدا برگشت و گفت: بله با من چي كار دارين؟ من خيلي كار دارم.
نيما سعي كرد بر خود مسلط شود او مهسا را با تمام وجود دوست داشت و نمي گذاشت به همين راحتي او را از دست بدهد. ناديا به آرامي از آن دو دور شد بدون اينكه مهسا متوجه شود.
_ مي خواستم راجع به موضوعي با شما صحبت كنم اما نمي دونم چه طوري بگم من...
_ مي شه سريعتر بگيد من كار دارم
_ بله بله معذرت مي خوام راستش تا حالا به عمرم انقدر هول نشده بودم من مي خواستم بگم ...
نفس عميقي كشيد و ادامه داد : من به شما علاقه دارم با من ازدواج ميكنيد؟
_ تا حالا به چند نفر ديگه از اين حرفا زديد؟ فكر كرديد با پول مي شه همه چيز خريد؟ شما يه بچه پولدار از خود راضي هستيد.
_ هي من به شما اجازه نمي دم راجع بهم انقدر بد و ناعادلانه قضاوت كنيد با اين حال من به دست ميارمت.
روي پاشنه پا چرخيد و از او دور شد و به سمت ماشين گران قيمتش رفت و سوار شد و راه افتاد.
همين كه چند خيابان از دانشگاه دور شد گوشه خيابان نگه داشت و دست چپش را روي قلبش گذاشت و از داخل داشبورد قرص هاي صورتي رنگش را برداشت و زير زبانش گذاشت و زمزمه كرد: به دست ميارمت.